۱۳۸۷-۰۱-۱۲
دوشنبه، ۱۲ فروردین ۱۳۸۷
مهدی پورقربان
در احوالات دو یار دیرینه
اردوی جهادی مکمل هفتهی شهدا بوده و هست؛
هفتهی شهدا مکمل اردوی جهادی بوده و هست؛
هیچ کدام از این دو جمله را نمیتوان بر دیگری مقدم دانست، چه؛ اردوی جهادی تمرین عملی چیزی است که در هفتهی شهدا میآموزیم، و هفتهی شهدا مبنای فکری چیزی است که در اردوی جهادی تمرین کوچکی از عمل به آن را میکنیم. این دو مکمل هم هستند و هر دو به اندازهی دیگری با اهمیت.
«عمل بدون اندیشهی صحیح همان اندازه بی ارزش است که اندیشهی بدون عمل!»
جهادی و شهدا از این جهت مقدسند که تمرین این دو اصل از حیات طیبهی الهی انسان را، در این روزگارِ ایمانِ فلک رفته به باد، فراهم میکنند. و چه زیبا فراهم کردنی…
هفتهی شهدا به ما الگو میدهد و این الگو دادن در حوزههای مختلف زندگی اعم از الهی، فردی و اجتماعی میباشد. هرچند نباید در آن متوقف شد و باید پس از آن نیز حوزهی اندیشه را از طریق سرچشمههای پاک آن غنی نمود.
اما قطعاً تمرین و عملی کردن این الگوها و اندیشهها نیاز به بستری غیر از زندگی روزمرهی عادی دارد. تا بتواند نوجوان و جوان ما را آمادهی به کار بستن این اصول در زنگی عادی خود نماید.
آن «اصلِ جهادی» که صحبت از آن زیاد میکنند همان زندگی روزمره در تهران، ولی بر اساس آن اصول، است و به یقین از عمل به آن در جهادی صعبتر و پیچیدهتر است. بله جهادی در بازهی برگزاری معارضی ندارد و همه بر سر اصول آن توافق دارند. مهم حفظ روحیهی جهادی در زندگی معمول است که مَرد رَه میخواهد!!!
و امروز نوجوانان دبیرستانی ما هم درک میکنند این سختی را!
اولین هفتهی شهدایی که تجربه کردم برایم بسیار غریب بود، مفاهیمی که با آنها روبرو شدم را خیلی عظیمتر از خودم یافتم، منی که تا آن زمان در زندگی چیزی از این دست را با آن غلظت درک نکرده بودم، تقریبا شکه شدم.
وقتی در اولین روز هفتهی شهدای سال ۷۷ نشستیم و مقالات شروع شد، صدای هقهق گریههای سال بالاییها و فارغالتحصیلانی که احتمالا بعضیشان با آن تصاویری که پخش میشد رفیق بودند مرا به خود آورد که گویا این هویت جدیدی که به نام «هفتهی شهدا» معرفی میشود، تفاوت زیادی با برنامههای کلیشهای و روزمرهی زندگیم دارد. برای منی که راهنمایی را هم نبودم تا چیزی از سفر جنوب سومیها بدانم. آن نوع گریهها را پیش از آن فقط شاید در شبهای قدر دیده بودم که آدم بزرگها گریه میکنند و فلسفهاش هم طوری که به ما گفتهبودند این بود که به دنبال بخشیده شدن گناهانشان هستند. اما این بار فرق داشت! فلسفهاش را درک نمیکردم. کسانی که گریه میکردند آدم بزرگ نبودند و احتمالاً آن قدری هم گناه نکرده بودند که آنگونه گریه کنند. گویا علت گریهها همان عکسها بود.
فرق داشت…
به وضوح برایم فرق داشت، آنچه تجربه میکردم! فهمیدم آدم میتواند دوست دبیرستانیاش را خیلی خیلی بیشتر از آنچه در تصوّرم از دوستی میگنجید دوست بدارد. طوری که جانش به او بسته باشد. این باعث شد من بزرگ شوم. من قبل از هفتهی شهدای سال ۷۷ خیلی کوچکتر و حقیرتر از بعد آن بودم. آری هفتهی شهدا به شخصیت من و خیلی از رفقایم شکل داد. روابطمان با هم به شکل واضحی تغییر کرد، دیگر مردانه رفاقت میکردیم و…
از آن به بعد منتظر بودم تا که کی دوباره هفتهی شهدا از راه برسد و ما را مهمان کند. عاشقانه به دنبال آن بودیم. کار در این هفته را به چشم توفیقی که هر کسی را شامل نمیشود میدانستیم.
وقتی عید آمد و بحث جهادی داغ شد، یکی از بزرگواران گفت: «بچهها جهادی که میرویم برای آن است که تمرین عملی زندگی مثل شهدا بکنیم». این بود که جهادی رفتن را برای ما مانند دستیابی به قلهی بلندترین کوههای جهان نمود. آن دعواها و گریهها برای اینکه جهادی ببرندمان همه مربوط به آن حس غریبی بود که همه را به صرافت جهادی انداختهبود. و این یکی هم فرق داشت.
خیلی هم فرق داشت…
تفاوت جهادی سال اول با هر سفر و اردوی دیگری که تا قبل از آن تجربه کرده بودیم، حتی از تفاوت هفتهی شهدا هم برایمان ملموستر بود. اینجا دیگر تعارفی در کار نبود. سختی بود که ما نازپروردههایِ کار نکرده، میکشیدیم و ساخته میشدیم. جهادی برای ما شده بود مثل تصوری که از جبهه برای شهدا داشتیم. اتفاقاتی که در جهادی میافتاد و تعاملات افراد شرکت کننده در آن ما را به یاد خاطراتی میانداخت که مهمانان هفتهی شهدا از جبهه تعریف میکردند.
…و این قصه سر دراز دارد.
خوشحال بودم که امسال بعد از سه- چهار سال میتوانم مخاطب هفتهی شهدا باشم نه برگزار کنندهی آن. اما دست تقدیر روزگار را چه میتوان کرد. با وضعیتی که دوست بزرگوارم رضا پیدا کرد گویا امسال دوباره باید «راوی» باشیم نه شنونده.
غیر از سال اول دبیرستان کمتر پیش آمد که در مراسم یک هفتهی شهدا کامل شرکت کنم. خودم را با کارهای نمایشگاه و مسائل جانبی دیگر درگیر میکردم. اصلا هم از این بابت پشیمان نیستم. به نظر من مهمترین تاثیر هفتهی شهدا بر بچهها در کارهای اجرایی است که برای آن انجام میدهند نه در مراسمی که شرکت میکنند. لااقل در مورد من که چنین بودهاست.
بهترین جهادی زندگیم جهادی اول بوده و هست.
ما آدمیان بواسطهی «تشابه قلوب» است که گرد هم میمانیم، نه «اسامی اعتباری»! جمعی که در اثر تشابه قلوب تشکیل شود هرگز از بین نمیرود. این ماندگاری حتی در زندگی جاوید اخروی هم حفظ میشود. اگر قلب کسی شبیه دیگری باشد آنجا با همند. حتی اگر اینجا با هم نبوده باشند! آنجا جمعها بر همین اساساند. و من آرزوی دیدار برادرانم را تا ابد در سینه دارم. برادرانی که طی پانزده روز گذشته شناختمشان.
«رُبَّ اَخٍ لَم تَلِدهُ اُمُّک»
آن احساسی را که مدتها در جهادی گم کرده بودم در جهادی چهاردهام باز یافتم.
بعد از جهادی سال اول دبیرستان جهادی امسال بهترین یادگار من از اردوهای جهادی بوده.
تمرین عملی زندگی با صبغهی الهی.
…
با شما هستم ای خاکهای نرم میغان
با شما خداحافظی میکنم
با تو ای حسینیه، که دیگر شلوغی روزهای گذشته را تجربه نمیکنی
و نجوای شبانهی دوستان مرا و هق هق گریههایشان را
ای کاش زبان داشتی و میگفتی آنچه در دل داری
و چه میدانیم شاید روزی دوباره محلی شوی برای گرد هم آمدن و حرکت یاران آخرین مرد تاریخ
و آن هنگام تو را باز ملاقات کنیم
و اگر ما نبودیم و تو بودی سلام ما را به آن صالحان آخر الزمان برسان و گواه باش که دل ما به آرزوی دیدارشان میتپید و آرزوی درک آن لحظات را داشتیم
والحمدلله
یا علی
تحت دسته عاشقی | نظر (۱۶)
۱۳۸۶-۱۲-۲۲
۳شنبه،۲۱ اسفند ۱۳۸۶
صباح نوبختی
به نام او
چرا
به مسافرت جهادی می رویم؟!
رویکرد عموم فارغ التحصیلان مفید به موضوع مسافرت جهادی از ابتدا آگاهانه نیست! یعنی در سال های ابتدای فارغ التحصیلی آن دسته از بچه هایی که ارتباط
فکری خود را به طور کامل با دوران قبل قطع نکرده اند، عموماً به علت نامأنوس بودن
با محیط های جدید دانشگاهی، به سوی رویدادهایی که که از آزادی عمل بیشتری در فکر و
رفتار برخوردارند، مثل جلسهی هفتگی یا مسافرت جهادی باز میگردند. چند سال ابتدایی
دانشگاه دوران تجربه است. هنوز مسیرها به درستی معلوم نیستند. فرد به هر طرف سر می
زند تا آبشخور مطلوب خود را بیابد. حال که برای برخی این چند سال تبدیل به چندین
سال دوران سرگشتگی می شود و برای برخی خیلی زود حل خواهد شد. در وضعیت تجربه کردن،
برای افرادی از جنس ما در دورانی که مدرسه تمام نقش تربیتی محیط های دیگر مثل
خانواده و جامعه را سلب کرده بود تا به تنهایی به پدیده ی تربیت همّت بگمارد
-
بدون توجه به این نکته که هر بخش نقش خود را دارد و هیچ یک را جایگزینی برای دیگری
نیست – محیط های دیگر سهمی در پر کردن اوقات خالی یا اثری در رفتار ما ندارند. پس
با نوعی خلأ مواجه خواهیم شد در پر کردن احساس یا زمان یا …
در این فضا افراد به سمت اجتماعات مفیدی باز می گردند و جلسه ی هفتگی و هر پنج شنبه در
مدرسه جمع شدن و افطاری فارغالتحصیلی و برنامهی شام و همایشهای مفیدی و از این
حرفها. افراد تمام هفته را به این امید سپری می کنند که پنج شنبه شود و دوباره در
جایی جمع شوند که تحویل گرفته خواهند شد! در این بین طبیعتاً به سمت رفتارهای موجود
و مرسومات نانوشتهی این محیط می روند. مثل نحوهی خاص تلفظ اسم و فامیل افراد و
خلاصه سازی های صورت گرفته و غیره. این گونه می شود که خصوصیات منحصر به فرد این
محیط در رفتار اعضای آن در هم می تند. نوع خاصی از شوخی های مثبت
بی مزه شکل
می گیرد. تیکه هایی که خندیدن به آن ها فقط منحصر به همین محیط است. تلقی همه این
است که در این محیط باید خوش بگذرد. پس هر اتفاقی که افتاد -
بدون
توجه به اینکه واقعاً خوش می گذرد یا نه!- ما این طور برای خودمان تصور می کنیم که
الان داره خوش می گذره و بلند بلند می خندیم!! این رفتار به خصوص در افراد پایبندتر
به ظاهر شریعت نمود بیشتری دارد. آنجا که از خصوصیات مؤمن واقعی همواره
خوشحال و خندان و گشاده رو بودن و از این حرف هاست! امّا این عدّه دقت نمی کنند که
گاهی مؤمن واقعی اگر حرف نزند بهتر است تا مزخرف بگوید. بنابراین استفاده از این
نوع شوخی های بی مزه در این دسته که عموماً افرادی معمولی و پیرو هستند تا خلاق و
توان عبور از آنچه هست را ندارند، بسیار رایج است. نمونهی چنین رفتاری را در چندتن
از معلمین راهنما دیده ایم.
پس در بررسی اجتماعات مفیدی و خصوصاً مسألهی مسافرت جهادی باید به دو وجه توجه کرد.
البته این بحث ناظر به مطلبی است که فرض بر مورد قبول بودن آن رفته است. و آن هدف
مسافرت جهادی است که در مکتوبات و گفته ها اگر بگردیم اینگونه می یابیم که در درجه
ی اول هدف حفظ جمع ارزشمند (؟!!) بچه های مفید است
و بعد محرومیت زدایی و امثال آن. حال به آن دو وجه می پردازیم. اول پر کردن وقت
است. اغلب ما به دلایلی که در بالا ذکر شد، شاید با دو هفته ی عید در خانه و در
تعامل با خانواده بودن دیوانه شویم! دیگر اینکه در چنین فضایی که فرد با آنچه در
جامعه رخ می دهد بیگانه است، یافتن جایی که چند تن دیگر مثل تو فکر می کنند و شرایط
یکسانی را تجربه می کنید و گروه خونیتان بسیار به هم می خورد، غنیمت است و گذراندن
وقت در چنین اجتماعی حداقل برای چند سال لذت بخش است و طبیعتاً سفر
بدون توجه به بستر آن که جهاد یا زیارت یا مسافرت کنار دریاست – با چنین افرادی
بسیار خوش می گذرد (و نمی دانم این چگونه است که کارهای فشرده ی گروهی همواره
صمیمیتی بین اعضاء خلق می کند که در پایان آن دوره همه شان حسرتمند روزهایی هستند
که با هم سپری کرده اند). مطلب دیگر ارتباطاتی که فارغ التحصیلان دوره های مختلف با
هم برقرار می کنند که در دوران تحصیل از آن منع می شدند. این موضوع شاید فرد را
برای شرکت در این مسافرت علاقه مندتر کند. چرا که انسان از هرچه منع شود، ناخودآگاه
می خواهد از چند و چون آن آگاهی یابد. به درستی و غلطی این مطلب نمی پردازیم که خود
مجالی دیگر می طلبد. در یکی دو سال اول فارغ التحصیلی به خصوص نقش این موضوع بیشتر
است. حال آنکه رفتارهای عده ای که مدت زیادی از فارغ التحصیلیشان می گذرد نشان می
دهد هنوز در این فضا قرار دارند.
دیده می شود که بر عده ی زیادی چنین معادلاتی حاکم است. این گروه ترجیه می دهند در این فضا بمانند و در آخر مسافرت گریه کنند و حسرت بخورند بر روزهایی که تمام شد و اولین پنجشنبهی بعد از مسافرت قرار بگذارند تا خاطرات زنده شود و حتی در شکل
افراطی اش که به خصوص در دوران دبیرستان رخ می داد تا چند ماه در کَف باشند و امسال
به این خاطر به مسافرت بروند که پارسال خیلی حال داد!
امّا عده ی دیگری هستند که هدفشان در درجه ی اول محرومیت زدایی است. به عقیده ی من این گروه بیش از آنکه واقعاً به این هدف معتقد باشند، آن را از گذشتگان به ارث برده اند. یعنی چون مفیدی ها همه آدم های خوبی هستند و در دبیرستان ما همین کار را می کردیم و معلمین ما هم همین کار را کرده اند و شهدا هم همین کار را کرده اند و بر ما واجب است که راه آن ها را ادامه دهیم و از این حرف ها، به مسافرت جهادی می رویم.
باید توجه داشت هر کسی ممکن است قسمتی از هر کدام از این هدف ها را داشته باشد و مرزبندی دقیق بین افراد ممکن نیست. امّا نمونه ی تفکر دوم را به روشنی می توانیم در انشعابات از مسافرت جهادی امسال ببینیم. با وجود اینکه این دسته خود دنباله رو این تفکر هستند تا خالق آن، ولی این دید از ریشه جای نقد جدی دارد. چه اینکه در نحوهی این محرومیت زدایی و اصرار به عملیات ساختمانی و به اصطلاح بیل زدن توسط عده ای که قابلیت بالقوه ای بیشتر از یک کارگر افغانی دارند، امّا بازدهی شان در همان کار با کارگر افغانی هم برابری نمی کند، تردید وجود دارد. اینکه عده ی زیادی به جایی سفر می کنند که فراهم کردن امکانات زندگی گروهی برایشان خود هزینه بر است و در مدت دو هفته ۷یا ۸ خانه می سازند نیمه کاره و بر می گردند. در مورد فعالیت فرهنگی یکی از دوستان عزیز بسیار زیباتر از آنچه بنده سعی در نگارش آن دارم اشاره کرده اند که همان را ذکر می کنم:
“در هر مسافرت جهادی گروهی با عنوان گروه فرهنگی وجود دارد که وظایف متعدد و متنوعی برای آن تعریف میشود. اما معمولا کار این گروه، آموزش مباحث اعتقادی و گاه هنری به دانشآموزان روستا و سرگرمکردن آنان است. آیا تا بهحال به تأثیرات این گونه فعالیتهای فرهنگی فکر کردهایم؟ آیا فعالیت در وادی فرهنگ اینقدر دستیافتنی و ساده است که با چند ساعت کلاس و سرگرمی تحولی عظیم حاصل شود؟
و در صورت مثبت بودن پاسخ و کافی بودن چند روز کلاس، آیا فرهنگی که ما به مردم بومی آموزش میدهیم، مناسب زندگی آنان است؟ کداممان متخصص تشخیص فرهنگ درست از غلط هستیم که بخواهیم برای مردمی که حداکثر دو هفته زندگیشان را فقط از دور دیدهایم،
فرهنگ مناسب تعیین و ترویج کنیم؟ کمتر دیدهام مسافرت جهادیای پیدا شود که در مباحث فرهنگی با مسؤولان فرهنگی منطقه – از یک معلم ساده تا مسؤولان رده بالا – مشورت کردهباشد. همیشه در تهران نشستهایم و جلسه گذاشتهایم و تصمیم گرفتهایم که مردم منطقه چه نیازهایی دارند. حداکثر کاری که کردهایم، مشورت با روانشناس یا مسؤولی بلندپایه در تهران بودهاست. معلوم هم نیست
این زحمت و نیروی جوانی که صرف این برنامهریزی فرهنگی میکنیم، بعد از اجرا چهقدر در مردم منطقه مؤثر باشد؛ و این در صورتیاست که این برنامههای فرهنگی چند روزه چنان تغییری ایجاد کند که ارزش صحبت داشتهباشد و الا فقط بودجهای هزینه کردهایم و وقتی از جوانان ضایع کردهایم. کدام اردو در پسقراولی میزان تغییر فرهنگی مثبت و منفی را بررسی کردهاست؟ شناخت فرهنگ زمان میطلبد و همت. باید با مردم زندگی کنی تا بشناسیشان. باید همدرد باشی تا درد دل بشنوی. آن وقت است که میتوانی کاری کنی. اگر ما نمیتوانیم به چنین مرحلهای برسیم، روحانی روستا یا معلم مدرسه چنین موقعیتی دارند. چرا بهجای فعالیت های پرزحمتی که از نتیجهاش بیخبریم، به فعالیتهای آگاهانه و بلند مدت و همکاری با متخصصان فرهنگ منطقه روی نیاوریم؟ چرا باید از تخصص همراهان اردو، فقط برای سرگرم کردن کودکان استفاده کنیم، در حالی که میتوانیم با همفکری و تقویت فرهنگیان بومی در منطقه – به نحو غیر مستقیم و توسط معلمان بومی – برای تمام نسلهای کودکان منطقه، کارکنیم؟“
همچنین می توان به کار گروه آموزشی اشاره کرد. بنده که دو سال در این گروه فعالیت
کردم، شک دارم کار دو هفته ای یا حتی ادامه دار بعد از مسافرت با ارسال کتاب درسی
از تهران سودی به حال بچه ها داشته باشد. یا با خود می گویند ما با آمدنمان کلی پول
به منطقه می آوریم و سؤال این است که نمی شد بدون اینکه بیایید و خرج روی دست همان
منطقه بگذارید پول را بفرستید؟! و اینکه مگر دولت معطل پول شماست تا آبادانی ایجاد
کند؟ و این جمع یک استاندار و دو سه فرماندار و رئیس کمیته امداد می بینند و فکر
می کنند که وای ما چقدر مهمیم! و ما توی دنیا تکیم! و مفیدی ها استثنائیند! و ما همه جا آشنا داریم و … . حال با این وجود عده ای توهم کاری که انجام می دهند برشان می دارد و کاسه ی داغ تر از آش میشوند و به حال آن مردم از خودشان دلسوزتر و در دو هفته بیشتر از کسی که در تمام عمر در آنجا زندگی کرده طلبکار میشوند و از استاندار و فرماندار با حقانیت سؤال می کنند که چرا چنین نکردی و چنان کردی!!
امّا عده ای که اینگونه به فضای اجتماعات مفیدی نمی نگرند و فقط در اردوی جهادی
شرکت می کنند. در مورد این گروه هم مسأله ی لذت مسافرت و هم محرومیت زدایی برقرار
است. نمی توان منکر این موضوع شد که اردوی جهادی ایّام دلپذیری را برای همه ی ما به
وجود آورده و می آورد، امّا می توان در این که ریشهی این دلپذیری چیست فکر کرد. و
گاهی با آگاه شدن از سُست و بی ارزش بودن این ریشه، در اصل دلپذیری آن شک کرد. و در
کنار این دلپذیری ناخوشایندی های آن را هم در نظر گرفت و همه را با هم سنجید. و
نکته ی دیگر این که آیا واقعاً مسافرت جهادی کار خوب و ایثار و گذشت و فداکاری و
کمک به محروم است؟ جواب این است که نه لزوماً!!
در این ایام به وبلاگ ها و مقاله های دیگر دوستان در مورد مسافرت جهادی سرکشی کردم.
چیزی که بسیار چشم گیر است مسئله ی جو است! یعنی همه نوعی جوگیرند و احساسی به موضوع نگاه می کنند. اصلاً در مفید تنها چیزی که به ما یاد دادند احساسی برخورد کردن با همه ی مسائل از این دست است! و پایداری فرزندان آن (جهادی) هم به غلیان عاطفه است. که هم به غلیان عاطفه مدد می دهد و هم از آن مدد می گیرد. همه چیز در تحلیل این مسائل بر عاطفه و شور بناست تا بر کاوش و کوشش عقلانی، به همین جهت در دفاع از عادت ها و سنت های راسخ شده هم دفاع جزمی وجود دارد. پس این تفکر میراثی و موروثی است. با دلیل فراهم نیامده و تقلید در حصول و دوام آن نقش اساسی دارد. پیشینیان هم در این تفکر سخت اسطوره ای می شوند و با تاریخ و جغرافیای بشری قطع رابطه میکنند. که هر کاری فلان شهید کرده ما هم باید بکنیم!
در هر حال به عقیده ی بنده اینکه واقعاً این مسافرت به نفع اهالی آن منطقه است جای تردید جدی دارد. چه اینکه باید هزینهای را هم که به آن ها تحمیل می شود در نظر گرفت. اگر از این دید به موضوع نگاه شود که عده ای
دانشجو در تعطیلات نوروز از تهران آمده اند و برای ما مردم مستضعف کار می کنند، به طور کلی نمی توان منکر اثر این تفکر شد. هر چند در عصر اینترنت و یکپارچگی فرهنگی و بسته بودن جمع مسافرت نسبت به روستایی که احیاناً در آن اقامت می کنند و کار کردن ما در حالی که جوانان آن دیار خودشان می نشینند و نگاه می کنند، برای سنجش این اثربخشی به ملاک مشخصی احتیاج داریم. امّا در صورتی که مسافرت جهادی با الفاظی نظیر خودسازی و … توجیه شود، باز به گونه ای کج اندیشی بیش نمی ماند. چه این که زمینه های خودسازی و … به طور فراوان در محیط خودمان موجود است! اگر خودسازی را با تحمّل عقیده ی مخالف، قرار گرفتن در شرایط سخت، دور بودن از لذّات و صرف وقت تفریح و استراحت (نوروز) برای جز خود بتوان تعریف کرد، هر روز می توان برای رسیدن به آن تمرین کرد! هر روز می توان از وابستگی ها دور بودن را تمرین کرد و می توان برای صرف وقت گرانبها برای نه آنچه که مطلوب است ولی لازم تمرین کرد! این تمرین نیازمند سفری درونی</u است نه بیرونی!!
همان طور که اشاره شد هر کس ممکن است قسمتی از هرکدام از این نگاه ها را همراه خود داشته باشد. نگاه دوم که در اساس خود با سؤالات جدی مواجه است، ترویج خود را مدیون وجود جریان مقلد بودن در مجموعهی مفید است و به گونه ای جهل مرکب می ماند. دیدگاه اول هم هرچند محصول طبیعی دوره ای است که همه ی ما گذرانده ایم، امّا به نظر می رسد درست تر این باشد که به سمت آبشخورهای دیگری هم رفت و از ترس باد در سوراخ قایم نشد. البته شاید دیدگاهی هم این باشد که مصون ماندن از باد در سوراخ خود نعمت است. که این یک انتخاب شخصی است. در هر حال این هم مرحله ای از زندگی است نه همه ی زندگی. در صورتی که همین جا بمانیم، سعی می کنیم بقیه ی جاها را هم به همین شیوه تزیین کنیم. نمونه ی این امر را می توان در شکل گیری مسافرت های جهادی دانشگاهی (نه با فرمت قابل قبول دانشگاهی، که در بعضی جاها با فرمت بسیجی- مفیدی و در بعضی دیگر کاملاً مفیدی ) جستجو کرد. آب هم مدتی در برکه بماند می گندد. پس همانگونه که همه از دبیرستان فارغ التحصیل شدیم، می توانیم از مسافرت جهادی هم (در صورتی که چیزی برای یاد گرفتن داشته باشد!) باید فارغ التحصیل شویم!
تحت دسته آیینه | نظر (۴)
۱۳۸۶-۱۱-۲۲
۲شنبه،۲۲ بهمن ۱۳۸۶
به نام حضرت دوست
این متن را یکی از دوستان با سابقه ی جهادی اوائل تابستان داد تا بزنم توی دلشدگان؛ اما به دلایلی منصرف شد. حال دوباره اجازه داده که در دلشدگان منتشر شود البته بدون ذکر نام ایشان:

یادم می آید چند سال پیشتر وقتی دوستان داشتند برای مسافرت جهادی تابستان تبلیغ می کردند و اسم نویسی، به یکی از دوستان گفتم اسم این یکی رو جهادی نگذارید، یه اسم دیگه براش انتخاب کنید، بگذارید فقط به همین مسافرت های عید بگیم جهادی، اونم چون تا حالا به این اسم شناخته شده، اون عزیز شاید اون موقع متوجه منظورم نشد ولی …
خدا شاهده که نگران این بودم که روزی برسه که تمام دهن ها رو چیزی به اسمه مسافرت
جهادی پر کنه، نه تنها بچه های مفید رو بلکه سراسر مملکت رو، ولی مجبور باشیم که دنبال جهادی و اصل جهادی بگردیم. تمام زندگی، در تمام لحظاتش و تمام شئوناتش می باید جهاد باشد، اگر چنین شد دیگر تفاوتی نمی کند تهران باشیم، سرخس، زهک، بوشهر یا پیشرفته ترین شهرها و کشورهای دنیا …
خانه باشیم، مدرسه، دانشگاه، باشگاه، خیابان یا بیابان …
درس بخوانیم، درس بدهیم، فیلم ببینیم، فیلم بسازیم، بیل بزنیم یا …
به نظرم می رسد اگر زمانی شد و رفتیم جهادی و دیدیم که خیلی دلمان خوش است (خیلی فرق داریم) باید بگوییم رفته ایم مسافرت توریستی، چون از خودمان خیلی دور شده ایم؛ غالباً مسافرت های توریستی زیاد طول نمی کشند و گاه گاه خوش از آب در نمی آیند …
اللهم لاتکلنا الی انفسنا طرفة عین ابداً
التماس دعا
تحت دسته عاشقی | نظر (۲)